تبليغاتX
عشقی آسمانی به رنگ نارنجی, رنگ غروب

عشقی آسمانی به رنگ نارنجی, رنگ غروب

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم



دلم برات يه ذره شده.

اون روزي كه رفتي فقط به رفتنت فكر ميكردم، هيچ وقت به نبودت فكر نكردم ولي يه كم كه گذشت ديدم كه چقدر بهت عادت كرده بودم، دلم واسه دعواهايي كه با دختر عمه كوچيكم سر اينكه پيش كدوممون باشي تنگ شده، واسه روزايي كه وقتي از مدرسه ميومدم خدا خدا ميكردم امروز نوبت ما باشه كه پيشموني، واسه وقتايي كه پاي صحبت هات ميشستم و تو برام ازخاطرات قديمات تعريف مي كردي، واسه تك تك خاطراتي كه باهات دارم، واسه وقتايي كه ميومديم خونت و تو هميشه توي ايوون منتظر مابودي...

تو عين يه فرشته بودي، يه تيكه جواهر بودي، يادم نمياد اجازه داده باشيم حتي يك روز تنها بموني انقدر كه عزيز بودي، ولي خيلي زود رفتي...

هنوزم باورم نميشه كه اونروزوقتي اومدم خونه ...

وهنوز يادم نرفته كه وقتي رفتم تو بغل بابام ديدم كه بدنش از گريه داره ميلرزه. تنها كاري كه ازم بر ميومد اين بود كه ازش خواهش كنم گريه نكنه. يكي ازعذاب آورترين لحظه هاي عمرم بود كه براي اولين بار اشك بابام رو ديدم، تا مدتها وقتي ياد چهره بابام وروضه هايي كه مامانم ميخوند ميوفتادم ناخودآگاه اشكم سرازير ميشد وتمام تك تك لحظات اون روز برام تداعي ميشد، وقتي رسيديم خونت و جمعيت زياد همسايه ها و خواهر برادرا رو تو كوچه ديدم،هيچ وقت يادم نميره صحنه هايي رو كه همه ازمون ميپرسيدن چي شد و...من جوابي نداشتم غير از اينكه بگم من خودم خونه نبودم وچقدر افسوس ميخورم كه يكي دو روز آخرعمرت سعادت اينكه پيشت باشم باشم رو نداشتم وشايد اين هم از الطاف خدا بود كه يك صحنه غم انگيز ديگه تو ذهنم نمونه!

وهنوزاز خاطرم نرفته كه وقتي تو رفتي كفشهايت را به پا نكردي ومن وقتي آمدم بيرون لحظه اي مردد ماندم كه با اين كفشهايي كه صاحبش نيست چه بايد كرد...

 

امروزبعد از یک سال وچند روز من ماندم و از تو فقط مشتي از خاطراتت كه سهم زيادي از زندگي ماست وچه شيرين مينمايد يادآوري خاطرات عزيزي كه مادري بزرگ براي ما بود وچه تلخ است حس باور كردن آنكه اين خاطرات ديگر باتو زنده نمي شود و كم كم كمرنگ و كهنه خواهد شد.

 

پي نوشت: هدفم نوشتن موضوع ديگه اي بود اما با ديدن يكي از فيلمهاي همون روزكذايي بطور اتفاقي تمام تمركزم ازبين رفت وفقط دلم ميخواست درباره اين موضوع بنويسم تا يادي  تازه كنم  ازيادگاري.

 

شادي روحش فاتحه. 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 1:56 توسط شلخته | |

گابریل گارسیا مارکز رمان نویس مشهور جهان میگوید :

 

 


در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.

 


در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.

 


در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.

 


در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

 


در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.

 


در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

 


در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.


 

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.


 

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.


 

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.


 

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

 

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.


 

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.


 

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.


 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 0:24 توسط شلخته | |
به قول چارلی چاپلین چگونه می توان از زندگی لذت برد........

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره



To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری



To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری



To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی



To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used
since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!


Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی


To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما
می یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !


To pass time with
your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی



See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی



To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


To laugh .......laugh. . ..........and laugh .......
remembering stupid
things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و
.......... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک
مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
هدیه است که باید ازش لذت برد
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 19:26 توسط شلخته | |
 

آیا تو خوشبختی؟

آيا سقفي بالاي سرت هست؟
 
ناني براي خوردن

لباسي براي پوشيدن

و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري

نامي براي خوانده شدن

کتابي براي آموختن

و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري

بدني سالم براي برداشتن سبد يک پيرزن.

سقفي براي شاد کردن يک کودک

دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري

لحظه‌اي براي حس کردن

قلبي براي دوست داشتن

و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري

پس خوشبختي بسيار خوشبخت.

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 18:21 توسط شلخته | |

 

 

 

امروزتولدمه!!!

دقيقا هم همين الان به دنيا اومدم!9 و خورده اي!

اینم فکر کنم قیافه ام بوده در همون بدو ورود به عرصه خاکی

 و اینم احتمالا یه کم بعدترش!!!

چه تولد غريبانه اي !

اصلا حس نميكنم كه تولدمه!

هنوز هيچكي بهم تبريك نگفته!

اين مخابرات لعنتي هم كه اس ام اسارو قطع كرده حتي تبريك اس ام اسي هم كه داشتيم ديگه نداريم…..اس ام اس هم كه نباشه هيچ كس نمياد زنگ بزنه تولد آدمو تبريك بگه كه!!!

مگه ماها تا يكي رو لازم نداشته باشيم بهش زنگ ميزنيم احوالشو بپرسيم؟؟؟؟

خودمو ميگما….

آره داشتم ميگفتم…اين تولد ما زمانيه كه هرسال يه برنامه اي باهاش داريم…

تا مدرسه ميرفتيم يه سال تو امتحانا، يه سال موقع كارنامه گرفتن، يه سال تو كنكور، حالا هم كه امتحاناي دانشگاهو…. بالاخره هر سال يه بهانه اي پيش ميومد كه ما طعم شيرين يه روز خوب رو كه از نظر خودمون فقط و فقط مختص خودمونه نچشيم!

مگه ما چند تا روز توسال داريم كه براش لحظه شماري مي كنيم تا بذاريمش واسه خودمون؟

خدايا بازم شكرت، لطف تو كه حد و اندازه نداره، همين كه انقدر هواي مارو داري كه تا اينجاشم كه تو اين دنيا زندگي كرديم سالميم و محتاج خلق نيستيم بيشترين توجهي كه نصيبمون ميشه و بهترين كادوي تولدي كه ممكنه بگيريم براي ماست.

امسال تصميم گرفتم خودم واسه تولد خودم كادو بخرم، دوست دارم آخرين آلبوم هاي محسن چاووشي و رضا صادقي و سياوش رو بگيرم!

قابل توجه اونايي كه نميدونن چي برام بگيرن!همش رو هم 4-5 تومن كه بيشتر نميشه!

ضمنا گارفيلدم خيلي دوست دارم!

 

اينم از تولدي كه واسه خودم تو وبلاگم گرفتم.

 

و اینم شاخه گلی واسه خودمو....

 

 

پی نوشت:مرتبط با شکلک بی ربط اول پست:

پیام اخلاقی:بخند تا دنیا به روت بخنده!

چه ربطی داشت؟!

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 9:50 توسط شلخته | |

نامـــــــــــــــــــــــه

 

اگرچه شمعي و ازسوختن نپرهيزي

نبينم ات كه غريبانه اشك مي ريزي

 

هنوز غصه خود را به خنده پنهان كن

بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگيزي

 

خزان كجا،تو كجا تك درخت من! بايد

كه برگ ريخته بر شاخه ها بياويزي

 

درخت، فصل خزان هم درخت مي ماند

تو «پيش فصل» بهاري نه اينكه پاييزي

 

تو را خدا به زمين هديه داده، چون باران

كه آسمان وزمين را به هم بياميزي

 

خدا دلش نمي آمد كه از تو جان گيرد

وگرنه از دگران كم نداشتي چيزي

 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 10:14 توسط شلخته | |

 

نميدونم نمايشگاه بين المللي كتاب...يا هديه گرفتن يه سري از كتاباي فاضل نظري از برادرم...يا يه مدت طولاني در پي يافتن يه مطلب يا شعر قشنگ بودن براي آپديت نمودن و نيافتن...ويا به قول يكي از بچه ها جلبك زدن وبلاگم ويا...بالاخره همه دست به دست هم دادن تا من بازم بيام و بگم كه...

بابا هستم.

 

 

شهــــــــــــــــــــــــر

هم از سكوت گريزان، هم از صدا بيزار

چنين چرا دلتنگم؟! چنين چرا بيزار

 

زمين از آمدن برف تازه خشنود است

من از شلوغي بسيار رد پا بيزار

 

قدم زدم! ريه هايم شد از هوا لبریز

قدم زدم! ريه هايم شد از هوا بيزار

 

اگرچه ميگذريم از كنار هم آرام

شما ز من متنفر، من از شما بيزار

 

به مسجد آمدم و نااميد برگشتم

دل از مشاهدۀ تلخي ريا بيزار

 

صداي قاري و گلدسته هاي پژمرده

اذان مرده و دل هاي از خدا بيزار

 

به خانه ام بروم؟! خانه از سكوت پر است

سكوت مي كند از زندگي مرا بيزار

 

تمام خانه سكوت وتمام شهر صداست!

از اين سكوت گريزان، از ان صدا بيزار

 

 

(از همون فاضل نظري كه گفتم)

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 2:39 توسط شلخته | |

 

      من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم

بدینوسیله من رسما از بزرگ سالی استعفا می دهم و مسوولیت های یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگ ها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و
خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به  . .
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.

             من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 12:26 توسط شلخته | |
 

با قالبهای مشکی خیلی حال نمیکنم...اما احساس میکنم این به وبلاگم میاد.نمیدونم!اینطور نیست؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 19:53 توسط شلخته | |

 

آواز عاشقانه‌ي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند
تنها بهانه‌ي دل ما در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه‌هاي عقده‌گشا در گلو شكست

اي داد، كس به داغ دل باغ، دل نداد
اي واي، هاي‌هاي عزا در گلو شكست

آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطره‌ها در گلو شكست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" ‌به باد رفت
"آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا..... در گلو شكست

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 21:56 توسط شلخته | |

سلام

امشب یه شعر گذاشتم فوق العاده اس.از "عرفان نظر آهاری" از کتاب"چای با طعم خدا" شه.بخون...اگه خوشت نیومد...

 

زير گنبد كبود

جز من و خدا

كسي نبود

روزگار

رو به راه بود

هيچ چيز

نه سفيد و نه سياه بود

با وجود اين

مثل اين كه چيزي اشتباه بود

    ٭

زير گنبد كبود

بازي خدا

نيمه كاره مانده بود

واژه اي نبود وهيچ كس

شعري از خدا نخوانده بود

     ٭

تا كه او مرا براي بازي خودش

انتخاب كرد

توي گوش من يواش گفت:

«تو دعاي كوچك مني»

بعد هم مرا

مستجاب كرد

    ٭

پرده ها كنار رفت

خود به خود

با شروع بازي خدا

عشق افتتاح شد

سال ها ست

اسم بازي من و خدا

زندگي ست

هيچ چيز

مثل بازي قشنگ ما

عجيب نيست

بازي كه ساده است وسخت

مثل بازي بهار با درخت

     ٭

با خدا طرف شدن

كار مشكلي ست

زندگي

بازي خدا و يك عروسك گلي ست.

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:28 توسط شلخته | |
 

 

يه شب يكهو نميدونم چي شد كه…

گرفت…

اول فكر ميكردم دلم گرفته…يه كم گريه كردم(يعني گريه ام گرفت) گفتم شايد آروم بشم…اما نشد…!

ولي بعد فهميدم اين حالمه كه گرفته اس! كه به اين راحتيام باز نميشه…

اما يه ذره كه فكر كردم…ديدم مشكل از حالمم نيست…

آخه حال گيري يه مقصر ميخواست…البته ميتونستم مقصرشو پيدا كنم ولي اينكارو نكردم چون حال من خييييييييلي خرابتر از اين حرفا بود…تا اينكه…

اينجا بود كه به مفهوم خسته‌گي پي بردم!

تازه فهميدم كه چرا بعضي وقتايي كه دلم گرفته بود،با مسافرت و مهموني و گردش و…اين حرفا خوب نميشد!

واسه اين بود كه خسته بودم…خسته از همه چي…

خسته از آدما…خصوصآ اطرافياي خودم…آدمايي كه هيچ بدي بزرگي در حقت نكردن…اما هيچ خوبي هم…

خسته از روزگار…خصوصآ روزگار خودم…روزگاري كه هيچ…….

وبالاخره خسته…

خسته از خودم…

از خودم كه…خوبي ميخوام چيكار؟…

از خودم كه…نه!اين با بقيه فرق داره…

از خودم كه…بدي بزرگ كه نه! بدي هاي بزرگي در حق خودم كردم…

آره از خودم…

ازخودم كه خيلي خسته ام!

 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:22 توسط شلخته | |
 

این مطلب رو میذارم فقط به عشق عاشق:

باز هم قیصر...

 

حسرت همیشگی

 حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی... ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!
 

 

پ.ن:البته خودمم عاشق این شعر قیصرم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 0:10 توسط شلخته | |

 از آنجايي که هر کشور و ملتي نشانه و

سمبولي ويژه از خود دارند

- ايرانيان يکي از کهن ترين مردماني هستند که سمبولي بسيارشگفت انگيز و سرشار از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جاي

 گذاشته اند که با اندوه فراوان بسياري از ما ايرانيان از آن نا آگاه هستيم . اين نشان " فره وشي" يا " فروهر" نام دارد که قدمت

 آن بيش از 4000 سال تخمين زده شده است . تاريخچه "فره وشي" يا "فروهر" به پيش از زايش زرتشت بزرگوار اين پير و

 فيلسوف خرد و فرهنگ و دانش جهان باز ميگردد . سنگ نگاره هاي شاهنشاهان هخامنشي در کاخهاي پرسپوليس و سنگ

 نگاره هاي شاهنشاهان ساساني همه حکايت از آن دارد . نکته بسيار شگفت انگيز اين نشان

ملي ما ايرانيان آن است که تک

 تک اين نشان داراي مفهوم دانشي نهفته است . اينک به تشريح اين نشان ملي مي پردازيم

1 -

قرار دادن چهره يک پيرمرد سالخورده در اين نگاره اشاره به شخص نيکوکاري و يکتا پرستي دارد

 که رفتار و ظاهر مرتب وپسنديده اش سرمشق و الگوي ديگر مردمان بوده است و ديگران

تجربيات وي را ارج مي نهادند

 

 


 

 

2 -

دست راست نگاره به سوي آسمان دراز شده است که اين اشاره به ستايش "دادار هستي

 اورمزد" خداي واحد ايرانيان دارد که زرتشت در 4000 سال پيش آنرا به جهان هديه نمود

 

 

 


 

3 -

چنبره اي ( حلقه اي ) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پيماني است که بين انسان و اهورامزدا بسته ميشود و

 انسان بايد خداي واحد را ستايش کند و هميشه در همه امور وي را ناظر بر کارهاي خود بداند .. مورخين حلقه هاي ازدواجي

 که بين جوانان رد و بدل مي شود را برگرفته شده از همين چنبره ميدانند و آنرا يک سنت ايراني ميدانند که به جهان صادر شده

 است . زيرا زن و شوهر نيز با دادن چنبره ( حلقه ) به يکديگر پيماني را با هم امضا نموده اند که هميشه به يکديگر وفادار بمانند .

 

 


 

4 -

بالهاي کشيده شده در دو طرف نگاره اشاره به تنديس پرواز به سوي پيشرفت و ترقي در ميان

انسانهاست و در نهايت امر رسيدن به اورمزد دادار هستي خداي واحد ايرانيان است .

 

 

 


 

 

5 -

سه قسمتي که روي بالها به صورت طبقه بندي شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پير خرد و دانش جهان

 "اشو زرتشت" دارد . که بي شک ميتوان گفت تا ميليون سال ديگر تا جهان در جهان باقي باشد اين سه فرمان پابرجاست و

هميشه الگو و راهنماي مردمان جهان است . اين سه فرمان که روي بالهاي فروهر نقش بسته

شده همان کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک ايرانيان است .

 

 


 

6 -

در ميان کمر پيرمرد ايراني يک چنبره ( حلقه ) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به " دايره

روزگار" و جهان هستي دارد که

 انسان در اين ميان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در ميان اين چنبره روزگار روشي را

براي زندگي برگزينند که پس

 از مرگ روحشان شاد و قرين رحمت و آمرزش الهي قرار بگيرد .

 

 


 

7 -

دو رشته از چنبره ( حلقه ) به پايين آويزان شده است که نشان از دو عنصر باستاني ايران دارد .

 

يکي سوي راست و ديگريسوي چپ .

نخست " سپنته مينو" که همان نيروي الهي اهورامزدا است و ديگري "انگره مينو"

که نشان از نيروي شر واهريمني است .

 انسان در ميان دو نيروي خير و شر قرار گرفته است که با کوچکترين لرزشي به تباهي کشيده

مي شود ونابود خواهد شد . پس اگر از کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک پيروي کند هميشه

نيروي سپنته مينو در کنار وي خواهد بود و

 او به کمال خواهد رسيد و هم در اين دنيا نيک زندگي خواهد کرد و هم در دنياي پسين روحش

شاد و آمرزيده خواهد بود .

 

 


 

8 -

انتهاي لباس پيرمرد سالخورده باستاني ايران که قدمتي بيش از 4000 سال دارد به صورت سه

طبقه بنا گذاشته شده است که

 اشاره به کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک دارد . پس تنها و زيباترين راه و روش نيک زندگي

کردن و به کمال رسيدن از ديد

 اشو زرتشت همين سه فرمان است . که ديده مي شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن

را که همان پندارهاي زرتشت

 بوده است را براي خود برگزيده است و خرافات و عقايد پوچ را به دور ريخته است

 .

اين تنها گوشه اي از آثار نياکان گرامي ماست که امروز وظيفه ماست از آن پاسداري کنيم

. به اميد روزي که ايراني به هويت ملي خويش بازگردد . اينجا تنها اين آرزوي داريوش بزرگ که در

سنگ نبشته هاي خود به جاي گذاشته است به حقيقت مي پيوندد

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 23:47 توسط شلخته | |

 

آن لحظه ای که بالای صخره ای می نشینی و به زمین زیرپایت خیره می شوی ، و همه چیز را کوچک و ریز می بینی ، آن لحظه را همیشه به خاطر بسپار . چرا که در سخت ترین روزهای زندگی فقط به خاطر آوردن آن لحظه باشکوه به تو می گوید که همه چیز اگر در ارتفاع درست قرار بگیری ریز و کوچک و بی اهمیت است !

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 23:37 توسط شلخته | |

چي بگم؟

از شانس بد ما همه‌ي دوستان وب نويسي كه لينك ما هستن و وقتايي كه حوصله مون سر ميره ميريم بهشون سر ميزنيم...يا خيلي خوابن كه تنبلي ميكنن و وبلاگ هاشون همچنان خاموشه و ساكته...ويا اينكه جداَ بيدار شده و متوجه شدن كه آدم از وبلاگ نويسي به جايي نميرسه...!

در هر حال...كمي به خود آمديم و امشب تصميم گرفتيم كه اين طلسم بيست روزه رو بشكنيم و يه مطلبي از خودمون(البته از خودمون كه نه!از آرشيو كامپيوترمون) در وكنيم...

تا شايد چندي از دوستان ديگر نيز به خود آيند و....

پي نوشت: البته اين حركت ماهم به خاطر فرو رفتن يار وفادار در خواب ناز به دليل خستگي زياد وبيكاري بيش از حد ما بود....وگرنه آدم كه با وبلاگ نويسي به جايي نميرسه!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 23:34 توسط شلخته | |

 

نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر...

صحرای بلا

به وسعت همه تاریخ است.

ای دل توجه می کنی؟

می مانی یا می روی؟

داد ار آن اختیار که تورا از حسین جدا کند...

                                              

                                                "شهید آوینی"

نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 0:0 توسط شلخته | |

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه مي انديشم،

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!

 

تو توانايي بخشش داري.

دستهاي تو توانايي آن را دارد؛

كه مرا،

زندگاني بخشد.

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا ،

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

 

دفتر عمر مرا،

با وجود تو شكوهي ديگر،

رونقي ديگر هست.

 

مي تواني تو به من،

زندگاني بخشي؛

يا بگيري از من،

آنچه را مي بخشي.

 

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 16:18 توسط شلخته | |
 

سلام.

ايندفعه اومدم با يه قسمتي از يكي از شعرهاي حميد مصدق كه هم متن شعرش رو خيلي دوست دارم هم آهنگش رو كه كبيري خونده كه اينه:

یعنی اونه که اون بالاست!

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 16:13 توسط شلخته | |

چقدر اینجا ساکته!!!

یادش بخیر اونوقتایی که هرروز مطلب جدید...حرف جدید...نظر جدید...داشتیم!!!

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 0:41 توسط شلخته | |
 

خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی،بال های استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین،پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین،آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهای پینه بسته
خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده،گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی،پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی،نیمکتهای خماری

سرنوشت روزها روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی،جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری

روی میز خالی من،صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری

                                               زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 11:8 توسط شلخته | |
اوضاع وب کساده!!!

 

بابا مارو تهنا نذارین!

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 23:40 توسط شلخته | |

ميز اتفاق عجيبي است

وقتي پاييز ما را وارد بلوز هاي‌مان مي‌ كند

و این‌ قدر از هم دور مي شويم كه يادمان مي رود

شماره تلفن خدا چند است

 

یک طرف صورتم را ماه گرفته

طرف ديگر‌اش را روزهاي بدون ميز

اين دخترها هم كه حرف حساب سرشان نمي شود

Image and video hosting by TinyPic

 

من اتفاق غريبي هستم، نيفتاده

آن قدر عجيب

كه با همه‌ي گردها قاطي‌ام مي كنيد

اين روزها كه براي دوست داشتن

حتماً كافي شاپ لازم است

و اتفاقي كه (دارد) دور ميزمي‌اُفتد

- به جهنم:

                ما كه بلوز هاي‌مان با هم فاصله دارد.

 

حسن گوهرپور

نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 0:19 توسط شلخته | |
 

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...
مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.
وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني
راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 22:37 توسط شلخته | |

مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت به منو عاشقيم خنديدي
به منو عشقي پاك كه خيالم ميگفت
تا ابد مال تو بود
و به قلبي سپيد كه پر از ياد تو بود
برو تاراحت تر تكه هاي دل خود را
سر هم بند كنم
تا دوباره شكني!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 22:23 توسط شلخته | |

 

يادم باشد زندگي را دوست دارم
….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد

 

 

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 23:54 توسط شلخته | |
 

 

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
….

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 23:51 توسط شلخته | |

سلام.

بازم اومدم.

اومدم يه سري چرنديات بنويسم و برم....

آره!ميدونم كسي نيازي به اخبار روزانه ما نداره!مينويسم خودم يادم نره!!!

يادم نيست از كجا نگفتم؟؟؟

آهان از اونجا كه كنكور دادم....

آره كنكور داديم و حالا هم مثلا دانشجو شديم!!!

اگه منظورازدانشجوشدن فقط داشتن شماره دانشجوييه پس ماهم دانشجوشديم...

باز خوبه رفتيم شماره هه رو گرفتيم،وگرنه اون موقع چي ميگفتيم؟!

جالب اينجاست كه ما روزي كه رفتيم ثبت نام يه بروشور بهمون دادن

 اولين جمله اي كه روش نوشته اينه"دانشجو بايد سيب زميني نباشد"

اگه به ما سيب زميني هم ميگفتن يه جاي اميدواري باقي بود!

فعلا كه خبري از درس و كتاب و كلاس و...نيست.

بگذريم.

رشته و دانشگاهمون رو هم بگم خيالت راحت بشه...

مهندسي مديريت اجرايي (MBA) دانشگاه پيام نور تهران.

خودم اميدوارم موفق باشم.

يه مطلب قشنگ و خوندني بعلاوه يه عكس مرتبط پيدا كنم دوباره ميام حتما.

فعلا.

تا بعد...

نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 18:29 توسط شلخته | |

         

واما...

بريم سراغ شيوه پيشين وبلاگ كه متاسفانه مدتهاست به دلايل نا معلوم و شناخته نشده اي رهاش كردم...

 

از «جبران خليل جبران» شروع ميكنم كه به تازگي دارم «هشت كتاب»ش رو ميخونم.

 

جبران خليل جبران:

 

نفس خود را هفت بار نکوهش کردم:

Image and video hosting by TinyPic         

 

 

اولين بار:هنگامي كه ميخواستم با پايمال كردن ضعيفان خودم را بالا ببرم.

 

دومين بار:هنگامي كه در مقابل كساني كه ناتوان بودند خود را به ناخوشي زدم.

 

سومين بار:هنگامي كه انتخاب را به عهده من گذاردند،به جاي امور مشكل امور آسان و راحت را برگزيدم.

 

چهارمين بار:هنگامي كه مرتكب اشتباهي شدم و خود را با اشتباهات ديگران تسلي دادم.

 

پنجمين بار:هنگامي كه از ترس سر به زير بودم و آن وقت ادعا ميكردم بسيار صبور و بردبارم.

 

ششمين بار:هنگامي كه جامه خود را بالا ميگرفتم تا با سختي ها و ناملايمات زندگي تماس پيدا نكنم.

 

هفتمين بار: هنگامي كه در مقابل خدا به نيايش ايستادم و آن گاه سروده هاي خويش را فضيلت دانستم.

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 2:4 توسط شلخته | |

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد.

بعله...

ما چند شب پيش يعني درست شب ميلاد حضرت علي –عليه السلام-....

يك يا علي گفتيم و عشق...

البته ...

اما...

چه عرض كنم؟

در هر حال آغاز شد...

 

شاد باشين.

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 1:57 توسط شلخته | |